لوگوی سه گوش

 کوچه باغ
سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم


کوچه باغ

به نام خدا

می خواهم بار دیگر دعا کنم. این بار دستان خالی م را سوی بی بی می بر... بی بی؟!

تمام بی بی های زندگی من سن و سالی داشتند.تمام بی بی های عمرم پیر بودند.

من بی بی ِ جوان نداشته ام. آن هم بی بی ِ جوان ِ کمانی.

 سوی بی بی می برم و عرض می کنم که: بانو دلم گرفتار است.

گرفتار آدم ها.خودتان خوب می دانید که را می گویم. مادر! من می خوا... مادر؟!

جسارت مرا ببخشید. خانوم من.بانوی من. می خواستم عرض کنم که او ها!، دلم را پرکرده اند.

 قلب م بوی تعفن گرفته است.از بس که آمدند و چندی سکنی گزیدند و رفتند. اما اجساد شان باقی ست.

 بانوی من. دستان خالی ام را مقابل چشمان ام می برم و این اشک های دنیاطلبانه را مخفی می کنم.

می دانم که شما طاقت دیدن همین اشک ها هم ندارید.اما چه کنم؟ دل م سخت شکست ست.

من زندگی ام را این گونه نمی خواستم. روزهایی بود که در هیأت محله مان به نوکری شما می اندیشیدم.

روزگاری بود که تمام روز چشم و دل م را مراقبت می کردم تا اشک چشمان م نخشکد. یادتان هست بانو؟

 سال گذشته از خودتان مدد گرفتم و آن مهمان ناخوانده را راندم؟یادتان هست؟

اما امروز دیگر مهمان ها یکی دوتا نیستند و دور کردن شان دشوار شده ست.

 اما سخت تر از همه بیرون کردن اوست. شما نیک می دانی که را می گویم و می دانید که چرا نمی توانم او را داشته باشم.

شفیع من شوید نزد خدا.

 شما را به محسن شما را به جان جان تان حیدر شما را به عصای دست تان حسن

 شما را به نور راه تان حسین شما را به تکیه گاه تان زینب قسم می دهم که آرام م کنید و بار دگر فرصت م دهید تا بازگردم به خیمه ی گرم شما.

از خدا رهایی ام را بخواهید. این ها را که برای تان گفتم، می نویسم تا همه بخوانند.

تا فردای قیامت شاهد بیاورم که من درد را عرضه کردم. من خواست م.

 من دست روی دست نگذاشتم. مادر... شما را به روح رسول بگذارید صدای تان کنم مادر.

 مادر این فرزند بد ت راه گم کرده ست. این فرزند جاهل ت نمی داند راه کجاست. دعای ش کنید.

دوستان! دستی به آسمان ببرید و دعایی برای من گرفتار زیر لب زمزمه کنید.

m.amjadiyan


نوشته شده در یادداشت ثابت - شنبه 92/1/25ساعت 11:51 عصر توسط محمد فاطمی نظرات ( ) | |

از یه جایی به بعد . . .


مرض چک کردن موبایلت خوب میشه


حتی یه وقتایی یادت می ره گوشی داری

از یه جایی به بعد . . .


دیگه دوس نداری هیچکس رو
به خلوت خودت راه بدی


حتی اگه تنهایی کلافه ات کرده باشه

از یه جایی به بعد . . .


وقتی کسی بهت می گه دوست دارم


لبخند میزنی و ازش فاصله میگیری

از یه جایی به بعد . . .


فقط یه حس داری حس بی تفاوتی


نه از دوست داشتن ها خوشحال میشی


و نه از دوست نداشتن ها ناراحت

از یه جایی به بعد . . .


توی هیجان انگیز ترین لحظه ها هم


فقط نگاه می کنی ...

از یه جایی به بعد . . .


ســــــــــــکـــــــــــوت و باز هم ســـــــــکـــــــــوت


نوشته شده در یادداشت ثابت - پنج شنبه 91/12/18ساعت 2:59 عصر توسط محمد فاطمی نظرات ( ) | |

   1   2   3   4   5   >>   >


قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت


M.1(H)